سفارش تبلیغ
صبا ویژن
آوای غدیر
دانش را بجویید هرچند در ژرفای دریا فرو روید و خونتان بریزد . [امام صادق علیه السلام]

!   دیدار با رییس جمهور از پشت سیمهای خاردار/ چقدر پیر شدید!!

صدای شیعه: شبکه ایران در گزارشی با عنوان «برخورد نزدیک از نوع احمدی نژادی!» به بیان خاطرات و چگونگی سفرهای استانی رییس جمهور پرداخته است. آنچه می خوانید گزارشی از این سفرهاست:

وقتی رییس جمهور بعد از مصاحبه با خبرنگاران به سمت هواپیما می رفت، ایستاد، به سمت صدایی که از آن سوی سیم خاردارهای محوطه فرودگاه شهدای ایلام آقای احمدی نژاد را صدا می زد، برگشت.می خواستیم بیاییم توی محوطه فرودگاه و از نزدیک ببینیمتان اما راهمان ندادند، حتی نامه ام را هم نگرفتند و گفتند باید ببرم استانداری تا تحویل بگیرند، نگذاشتند کنار جاده هم بایستیم، با پسرخاله ام رفتیم کنار سیم خاردار محوطه فرودگاه تا از دور هم شده بتوانیم احمدی نژاد را ببینیم.
آقای رییس جمهور عزیز! سخت بود پیداکردنتان بین آنهمه آدم که داشتند به طرف هواپیما می رفتند، راستی اگر ناراحت نمی شوید باید بگویم اصلا شبیه عکستان که توی تلویزیون نشان می دهند نیستید.
تلویزیون همیشه آدم را شیک و مرتب نشان می دهد، اول پسرخاله ام بود که داد زد: آقای احمدی نژاد!. چندبار صدایتان کردیم.
من اول نفهمیدم چه شد، بعد یک مرتبه دیدم دارید می دوید به سمت ما و به طرف سیم خاردار می آیید.
چند نفر هم از همراهانتان پشت سر شما به طرف ما می دویدند، من فقط می توانستم اسمتان را بلند صدا بزنم، وقنی آمدید پشت سیم خاردار و با ما دست دادید نمی دانم چه گفتید! اصلا حالا یادم نمی آید سلام کردم یا نه.
باورکردنی نبود، رییس جمهور بخاطر ما دویده بود تا کنار سیم های خاردار و با ما دست داده بود! هیجان زیادی داشتم، اصلا یادم نبود نامه را بهتان بدهم، فقط نگاهتان می کردم که می خندید، ریشها و موی سرتان سپیدتر بود و پیرتر نشانتان می داد، تلویزیون اصلا آدمها را مثل خودشان نشان نمی دهد!
این سطرها روایت آخرین لحظات سفر دوره اول رییس جمهوری به استان ایلام و از زبان چوپانی 25 ساله است که با رییس جمهور از پشت سیم های خاردار دیدار کرد.
تنها محدودی از خبرگزاری ها و رسانه ها در گزارش های تصویریشان از سفر رییس جمهور به استان ایلام لحظات آخر حضور او را به تصویر کشیدند.
خبرنگارها و عکاس ها دوربینشان را خاموش کرده بودند و هواپیما منتظر بود مسافرش را سوار کند و بپرد.
اما همه چیز تغییر کرد، احمدی نژاد به سرعت از حلقه محافظانش خارج شد و به سمت سیم خاردار و سه پسر جوان پشت سیم خاردار دوید، تا دیگران به خودشان بیایند رسیده بود به سیم خاردار و داشت با آنها روبوسی می کرد.
هر دو طرف تلاش می کردند یکدیگر را از پشت سیم خاردار در آغوش گیرند، جوانها ذوق زده فقط داد می زدند و سر و صورت رییس جمهور را می بوسیدند.
بعضی از خبرنگارها دوربین ها را درآوردند، اما برخی دیگر فقط به صحنه نگاه کردند و دیدار رییس جمهور و چند جوان ساده ایلامی که حتی به محوطه فرودگاه هم راهشان نداده بودند را به ذهنشان می سپردند.
هنوز هم مرور آن لحظات برای همه آنها که صحنه را دیدند حسی عجیب دارد، یادآوری خاطره ای شادی آور و کمی هم تلخ، حس و حال آنها همانی بود که خواندید.
برای خبرنگارانی که در سفرهای استانی همراه دکتر احمدی نژاد بوده اند از این رویدادها کم اتفاق نمی افتد.
خیلی ها از یاد می روند و خیلی ها نه، برای از دست دادن این رویدادها گاهی عکاس ها حسرت می خورند، مانند همان چوپان ایلامی که بعد از آن اتفاق خیلی وقت است تلفن همراهی دوربین دار خریده تا اگر دوباره در آن شرایط قرار گرفت بتواند چند عکس از دیدارش داشته باشد که دیگر دوستانش نگویند خالی می بندد!
هر چند بعید است از این دست خوش شانسی ها تا مدت ها برایش دوباره اتفاق بیافتد، تجربه متفاوت و لحظه ای شیرین که نمونه اش برای پیرمرد کرمانشاهی با آن لهجه شیرین اش نیز اتفاق افتاد.
پیرمرد وقتی دید رییس جمهور ایران رو به رویش ایستاده و مهربانانه می پرسد: خوبی پدرجان؟ مشکلی نداری؟ با بغضی در گلو و گونه های خیس از اشک فقط دست می کشید به سر و صورت محمود احمدی نژاد و مدام می گفت: چقدر پیر شدی بابا!
آخر هم توی هق هق گریه یادش رفت نامه اش را که درخواست یک میلیون تومانی وام بود به رییس جمهور بدهد و خبرنگارها این کار را برایش انجام دادند.
فرقی نمی کند کجای ایران باشد، برای هر خبرنگار و عکاسی شکار لحظه های خاص و عکس العمل های بالاترین مقام اجرایی کشور و مردمش همیشه جذاب است.
هر خبرنگار به اقتضای کارش همیشه دوست دارد، بداند پیرزن مازندرانی چه به رییس جمهورش می گوید.
مثل آن جوان کردستانی که با همه دوستانش شرط بسته بود رو به روی احمدی نژاد بیاستد و بگوید :آقای رییس جمهور می دانید مواد مخدر چه بلایی سر جوانها می آورد؟
می دانید ما جوانها این سالها چون بیکار بوده ایم و نتوانسته ایم در جامعه جایگاهی در خور بدست بیاوریم و تشکیل خانواده بدهیم دست زده ایم به تخریب خود و اطرافیانمان.
می دانید چه حسی دارد وقتی ببینی پدری تمام روز را برای مزد اندکی سر چهار راه می ایستد و سیگار می فروشد.
آقای رییس جمهور باورتان نمی شود اگر بگویم گاهی همینهاست که آدم را مجبور می کند با حماقتی که خوب می داند زندگی اش را به آتش می کشد به سمت مصرف مواد مخدر برود شاید بتواند برای لحظاتی از شر نکوهش ها و نگاه های تحقیرآمیز رها شود.
اینها حرفهای مراد جوان کردستانی است که در سفر رییس جمهور به کردستان مدام تلاش می کرد به ردیف ویژه مسئولان در جلوی جایگاه نردیکتر شود و بتواند با رییس جمهور سخن بگوید.
مراد که می خواهد بداند کاپشن احمدی نژادی را کجای تهران می فروشند در پاسخ به سوالم در خصوص درخواستش از رییس جمهور می گفت: می خواهم به رییس جمهور بگویم شما را به خدا به فکر جوانها باشید، فکر کنید ما هم مثل پسرتان هستیم، اینجا بیکاری و مواد بیداد می کند، خیلی ها قبلا حتی رنگ مواد را هم ندیده بودند اما حالا از درد به قویترین نوعش پناه برده اند.

برای نوشتن از لحظات و حاشیه های دیدارهای رییس جمهور و مردم فرقی نمی کند از کدام خط سیاسی و یا گرایش حزبی به این رویدادها نگاه کنی، با کدام عینک سطر سطر نامه های مردم خطاب به او را بخوانی.
مهم نیست گاهی از کارهایش انتقاد کرده باشی و یا نه، فقط گاهی لازم است چشم بر حقیقت نبندی.
خیلی این رفتارها را می بینند بعضی نامش را پوپولیسم می گذارند و خیلی های دیگر از آن به عنوان مردمی بودن و خدمتگزاری نام می برند.
اینها همه معلول گرایش و خطوط سیاسی است، اما گاهی باید باور کرد خط واقعی و حقیقی همان خط جواد کودک 10 ساله ای است که در روستایی نزدیک یاسوج زندگی می کند.
او و دیگر روستاییان که نتوانسته بودند نامه هایشان را به دست رییس جمهور برسانند از خبرنگاری خواستند این کار را برایشان انجام دهند.
جواد در نامه خود خطاب به رییس جمهور نوشته است: ازتان خواهش می کنم بهمان پول بدهید برای خواهرم جهیزیه بخریم، به مادرم هم بگویید کمتر با خواهرهایم دعوا کن، من اکنون در کلاس سوم درس می خوانم، ما توپ نداریم و معلمان هم خیلی بد اخلاق است. اگر توانستید به خانه مان بیا و خودتان ببینید، من هم می خواهم به شما بگوبم که شما خیلی خوب هستید، من شش تا خواهر دارم و پدرم از کوه پایین افتاده و مرده است.

خطوط در هم ریخته و کج و در هم نامه جواد بی شک راست ترین و حقیقی ترین منش و خط سیاسی امروز ماست و درد را خوب منتقل می کند.
حدود 10 نامه دیگر نیز با همین مضمون نوشته شده است.
بر اساس آمارهای ستاد رسیدگی به درخواستهای مردمی ریاست جمهوری حدود 90 درصد از ساکنان استان های کمتر توسعه یافته کشور و بیش از 80 درصد مردم استان های توسعه یافته تاکنون به رییس جمهور نامه نوشته اند.
بر همین اساس تقریبا قریب به اتفاق درخواستها مربوط به وضعیت بد اقتصادی، مسایل مالی و بیکاری است.
بر اساس همین آمارها در استان ایلام که حدود یک چهارم جمعیت 600 هزار نفری اش زیر پوشش نهادهای حمایتی است، 90 درصد مردم به دکتر احمدی نژاد نامه نوشته اند.
این میزان درخواست از وجود مشکلات فراوانی در زندگی مردم منطقه
حکایت می کند. خیلی ها در پاسخ به نامه شان برای گرفتن وام قرض الحسنه 500 هزار تومانی به بانک های عامل معرفی شده اند اما می گویند درخواستشان از رییس جمهور گاهی حل مشکل بیکاری فرزندشان و نه دریافت کمک نقدی بوده است.
البته همانها هم خوب می دانند معرفی شان به بانک بیشتر راهی برای آگاه کردنشان از خوانده شدن درخواست شان و تنها گامی کوچک برای حل مشکلات مالی شان بوده است.
هر چند محدودیت منابع را مردم به خوبی می دانند و گاهی فقط برای درددل کردن با رییس جمهورشان نامه می نویسند.
بسیاری از مردم تاکید می کنند رییس جمهورشان با دردهایشان آشناست و می خواهد آنها را به آرزوها و خواسته شان برساند.
کسانی که عکس العمل رییس جمهور را در دیدارها دیده اند به این مهم ایمان دارند، نمونه هایش را می توانی از زبان خیلی ها بشنوی.
در دیدارهایش همه خوشحالند، جالب اینجاست که با وجود درد دلها بیشترشان وقتی خستگی رییس جمهور را می بینند دلشان نمی آید گلایه کرده و ناراحتش کنند.
حالا با پایان یافتن ماه رمضان رییس جمهور دارد آماده دور چهارم سفرهایش می شود. شاید این بار هم موقعیت هایی پیش بیاید که دوباره با رفتارهای او یاد بگیریم گاهی فاصله رییس جمهور کشور و یک جوان چوپان در دورترین نقطه ایران تنها چند رشته سیم خاردار است که البته مانعی نیست برای دیدار بالاترین مقام اجرایی کشور و مردمش.
دیدارهایی خاص و غیرمنتظره مثل اتفاق فرودگاه ایلام، آنجا که دکتر محمود احمدی نژاد رییس جمهور ایران در پاسخ به درخواست یک جوان روستایی بدون توجه به مقامها و موقعیتها می دوید به سمت سیم خاردارها...



  • کلمات کلیدی :
  • ¤ علی اکبر کلاته سیفری | شنبه 90/7/2 ::  ساعت 9:51 عصر

    ?  نوشته های دیگران []

    !   دیدار با رییس جمهور از پشت سیمهای خاردار/ چقدر پیر شدید!!

    صدای شیعه: شبکه ایران در گزارشی با عنوان «برخورد نزدیک از نوع احمدی نژادی!» به بیان خاطرات و چگونگی سفرهای استانی رییس جمهور پرداخته است. آنچه می خوانید گزارشی از این سفرهاست:

    وقتی رییس جمهور بعد از مصاحبه با خبرنگاران به سمت هواپیما می رفت، ایستاد، به سمت صدایی که از آن سوی سیم خاردارهای محوطه فرودگاه شهدای ایلام آقای احمدی نژاد را صدا می زد، برگشت.می خواستیم بیاییم توی محوطه فرودگاه و از نزدیک ببینیمتان اما راهمان ندادند، حتی نامه ام را هم نگرفتند و گفتند باید ببرم استانداری تا تحویل بگیرند، نگذاشتند کنار جاده هم بایستیم، با پسرخاله ام رفتیم کنار سیم خاردار محوطه فرودگاه تا از دور هم شده بتوانیم احمدی نژاد را ببینیم.
    آقای رییس جمهور عزیز! سخت بود پیداکردنتان بین آنهمه آدم که داشتند به طرف هواپیما می رفتند، راستی اگر ناراحت نمی شوید باید بگویم اصلا شبیه عکستان که توی تلویزیون نشان می دهند نیستید.
    تلویزیون همیشه آدم را شیک و مرتب نشان می دهد، اول پسرخاله ام بود که داد زد: آقای احمدی نژاد!. چندبار صدایتان کردیم.
    من اول نفهمیدم چه شد، بعد یک مرتبه دیدم دارید می دوید به سمت ما و به طرف سیم خاردار می آیید.
    چند نفر هم از همراهانتان پشت سر شما به طرف ما می دویدند، من فقط می توانستم اسمتان را بلند صدا بزنم، وقنی آمدید پشت سیم خاردار و با ما دست دادید نمی دانم چه گفتید! اصلا حالا یادم نمی آید سلام کردم یا نه.
    باورکردنی نبود، رییس جمهور بخاطر ما دویده بود تا کنار سیم های خاردار و با ما دست داده بود! هیجان زیادی داشتم، اصلا یادم نبود نامه را بهتان بدهم، فقط نگاهتان می کردم که می خندید، ریشها و موی سرتان سپیدتر بود و پیرتر نشانتان می داد، تلویزیون اصلا آدمها را مثل خودشان نشان نمی دهد!
    این سطرها روایت آخرین لحظات سفر دوره اول رییس جمهوری به استان ایلام و از زبان چوپانی 25 ساله است که با رییس جمهور از پشت سیم های خاردار دیدار کرد.
    تنها محدودی از خبرگزاری ها و رسانه ها در گزارش های تصویریشان از سفر رییس جمهور به استان ایلام لحظات آخر حضور او را به تصویر کشیدند.
    خبرنگارها و عکاس ها دوربینشان را خاموش کرده بودند و هواپیما منتظر بود مسافرش را سوار کند و بپرد.
    اما همه چیز تغییر کرد، احمدی نژاد به سرعت از حلقه محافظانش خارج شد و به سمت سیم خاردار و سه پسر جوان پشت سیم خاردار دوید، تا دیگران به خودشان بیایند رسیده بود به سیم خاردار و داشت با آنها روبوسی می کرد.
    هر دو طرف تلاش می کردند یکدیگر را از پشت سیم خاردار در آغوش گیرند، جوانها ذوق زده فقط داد می زدند و سر و صورت رییس جمهور را می بوسیدند.
    بعضی از خبرنگارها دوربین ها را درآوردند، اما برخی دیگر فقط به صحنه نگاه کردند و دیدار رییس جمهور و چند جوان ساده ایلامی که حتی به محوطه فرودگاه هم راهشان نداده بودند را به ذهنشان می سپردند.
    هنوز هم مرور آن لحظات برای همه آنها که صحنه را دیدند حسی عجیب دارد، یادآوری خاطره ای شادی آور و کمی هم تلخ، حس و حال آنها همانی بود که خواندید.
    برای خبرنگارانی که در سفرهای استانی همراه دکتر احمدی نژاد بوده اند از این رویدادها کم اتفاق نمی افتد.
    خیلی ها از یاد می روند و خیلی ها نه، برای از دست دادن این رویدادها گاهی عکاس ها حسرت می خورند، مانند همان چوپان ایلامی که بعد از آن اتفاق خیلی وقت است تلفن همراهی دوربین دار خریده تا اگر دوباره در آن شرایط قرار گرفت بتواند چند عکس از دیدارش داشته باشد که دیگر دوستانش نگویند خالی می بندد!
    هر چند بعید است از این دست خوش شانسی ها تا مدت ها برایش دوباره اتفاق بیافتد، تجربه متفاوت و لحظه ای شیرین که نمونه اش برای پیرمرد کرمانشاهی با آن لهجه شیرین اش نیز اتفاق افتاد.
    پیرمرد وقتی دید رییس جمهور ایران رو به رویش ایستاده و مهربانانه می پرسد: خوبی پدرجان؟ مشکلی نداری؟ با بغضی در گلو و گونه های خیس از اشک فقط دست می کشید به سر و صورت محمود احمدی نژاد و مدام می گفت: چقدر پیر شدی بابا!
    آخر هم توی هق هق گریه یادش رفت نامه اش را که درخواست یک میلیون تومانی وام بود به رییس جمهور بدهد و خبرنگارها این کار را برایش انجام دادند.
    فرقی نمی کند کجای ایران باشد، برای هر خبرنگار و عکاسی شکار لحظه های خاص و عکس العمل های بالاترین مقام اجرایی کشور و مردمش همیشه جذاب است.
    هر خبرنگار به اقتضای کارش همیشه دوست دارد، بداند پیرزن مازندرانی چه به رییس جمهورش می گوید.
    مثل آن جوان کردستانی که با همه دوستانش شرط بسته بود رو به روی احمدی نژاد بیاستد و بگوید :آقای رییس جمهور می دانید مواد مخدر چه بلایی سر جوانها می آورد؟
    می دانید ما جوانها این سالها چون بیکار بوده ایم و نتوانسته ایم در جامعه جایگاهی در خور بدست بیاوریم و تشکیل خانواده بدهیم دست زده ایم به تخریب خود و اطرافیانمان.
    می دانید چه حسی دارد وقتی ببینی پدری تمام روز را برای مزد اندکی سر چهار راه می ایستد و سیگار می فروشد.
    آقای رییس جمهور باورتان نمی شود اگر بگویم گاهی همینهاست که آدم را مجبور می کند با حماقتی که خوب می داند زندگی اش را به آتش می کشد به سمت مصرف مواد مخدر برود شاید بتواند برای لحظاتی از شر نکوهش ها و نگاه های تحقیرآمیز رها شود.
    اینها حرفهای مراد جوان کردستانی است که در سفر رییس جمهور به کردستان مدام تلاش می کرد به ردیف ویژه مسئولان در جلوی جایگاه نردیکتر شود و بتواند با رییس جمهور سخن بگوید.
    مراد که می خواهد بداند کاپشن احمدی نژادی را کجای تهران می فروشند در پاسخ به سوالم در خصوص درخواستش از رییس جمهور می گفت: می خواهم به رییس جمهور بگویم شما را به خدا به فکر جوانها باشید، فکر کنید ما هم مثل پسرتان هستیم، اینجا بیکاری و مواد بیداد می کند، خیلی ها قبلا حتی رنگ مواد را هم ندیده بودند اما حالا از درد به قویترین نوعش پناه برده اند.

    برای نوشتن از لحظات و حاشیه های دیدارهای رییس جمهور و مردم فرقی نمی کند از کدام خط سیاسی و یا گرایش حزبی به این رویدادها نگاه کنی، با کدام عینک سطر سطر نامه های مردم خطاب به او را بخوانی.
    مهم نیست گاهی از کارهایش انتقاد کرده باشی و یا نه، فقط گاهی لازم است چشم بر حقیقت نبندی.
    خیلی این رفتارها را می بینند بعضی نامش را پوپولیسم می گذارند و خیلی های دیگر از آن به عنوان مردمی بودن و خدمتگزاری نام می برند.
    اینها همه معلول گرایش و خطوط سیاسی است، اما گاهی باید باور کرد خط واقعی و حقیقی همان خط جواد کودک 10 ساله ای است که در روستایی نزدیک یاسوج زندگی می کند.
    او و دیگر روستاییان که نتوانسته بودند نامه هایشان را به دست رییس جمهور برسانند از خبرنگاری خواستند این کار را برایشان انجام دهند.
    جواد در نامه خود خطاب به رییس جمهور نوشته است: ازتان خواهش می کنم بهمان پول بدهید برای خواهرم جهیزیه بخریم، به مادرم هم بگویید کمتر با خواهرهایم دعوا کن، من اکنون در کلاس سوم درس می خوانم، ما توپ نداریم و معلمان هم خیلی بد اخلاق است. اگر توانستید به خانه مان بیا و خودتان ببینید، من هم می خواهم به شما بگوبم که شما خیلی خوب هستید، من شش تا خواهر دارم و پدرم از کوه پایین افتاده و مرده است.

    خطوط در هم ریخته و کج و در هم نامه جواد بی شک راست ترین و حقیقی ترین منش و خط سیاسی امروز ماست و درد را خوب منتقل می کند.
    حدود 10 نامه دیگر نیز با همین مضمون نوشته شده است.
    بر اساس آمارهای ستاد رسیدگی به درخواستهای مردمی ریاست جمهوری حدود 90 درصد از ساکنان استان های کمتر توسعه یافته کشور و بیش از 80 درصد مردم استان های توسعه یافته تاکنون به رییس جمهور نامه نوشته اند.
    بر همین اساس تقریبا قریب به اتفاق درخواستها مربوط به وضعیت بد اقتصادی، مسایل مالی و بیکاری است.
    بر اساس همین آمارها در استان ایلام که حدود یک چهارم جمعیت 600 هزار نفری اش زیر پوشش نهادهای حمایتی است، 90 درصد مردم به دکتر احمدی نژاد نامه نوشته اند.
    این میزان درخواست از وجود مشکلات فراوانی در زندگی مردم منطقه
    حکایت می کند. خیلی ها در پاسخ به نامه شان برای گرفتن وام قرض الحسنه 500 هزار تومانی به بانک های عامل معرفی شده اند اما می گویند درخواستشان از رییس جمهور گاهی حل مشکل بیکاری فرزندشان و نه دریافت کمک نقدی بوده است.
    البته همانها هم خوب می دانند معرفی شان به بانک بیشتر راهی برای آگاه کردنشان از خوانده شدن درخواست شان و تنها گامی کوچک برای حل مشکلات مالی شان بوده است.
    هر چند محدودیت منابع را مردم به خوبی می دانند و گاهی فقط برای درددل کردن با رییس جمهورشان نامه می نویسند.
    بسیاری از مردم تاکید می کنند رییس جمهورشان با دردهایشان آشناست و می خواهد آنها را به آرزوها و خواسته شان برساند.
    کسانی که عکس العمل رییس جمهور را در دیدارها دیده اند به این مهم ایمان دارند، نمونه هایش را می توانی از زبان خیلی ها بشنوی.
    در دیدارهایش همه خوشحالند، جالب اینجاست که با وجود درد دلها بیشترشان وقتی خستگی رییس جمهور را می بینند دلشان نمی آید گلایه کرده و ناراحتش کنند.
    حالا با پایان یافتن ماه رمضان رییس جمهور دارد آماده دور چهارم سفرهایش می شود. شاید این بار هم موقعیت هایی پیش بیاید که دوباره با رفتارهای او یاد بگیریم گاهی فاصله رییس جمهور کشور و یک جوان چوپان در دورترین نقطه ایران تنها چند رشته سیم خاردار است که البته مانعی نیست برای دیدار بالاترین مقام اجرایی کشور و مردمش.
    دیدارهایی خاص و غیرمنتظره مثل اتفاق فرودگاه ایلام، آنجا که دکتر محمود احمدی نژاد رییس جمهور ایران در پاسخ به درخواست یک جوان روستایی بدون توجه به مقامها و موقعیتها می دوید به سمت سیم خاردارها...



  • کلمات کلیدی :
  • ¤ علی اکبر کلاته سیفری | شنبه 90/7/2 ::  ساعت 9:51 عصر

    ?  نوشته های دیگران []

    !   سخنی از امام که امامی کاشانی را تکان داد

    خطیب جمعه تهران خاطره ای از زمان جنگ تحمیلی نیز برای نمازگزاران طرح کرد که پیام صریحی به سران فتنه و طرفداران آنها داشت. آیت الله امامی کاشانی می گفت که در زمان دوران دفاع مقدس، صدام در توجیه حمله خود به ایران به کشورها نماینده می فرستاد و ایران نیز حرکت مشابهی داشت. در این میان آیت الله امامی کاشانی از سوی شهید رجایی مامور شد به هندوستان و پاکستان برود.

    ** آیت الله امامی کاشانی از دیدار خود با وزیر امور خارجه وقت هندوستان که پس از یک سخنرانی بنی صدر علیه نظام انجام شد، گفت: وزیر خارجه هند به ما مواضع بنی صدر را یادآور شد که من خیلی خجالت کشیدم.
    در بازگشت به کشور، به امام (ره) عرض کردم که در این دیدار خجالت کشیدم اما در محضر امام متاثر نیز شدم و اشکم جاری شد.
    امام در این دیدار به من گفت: ناراحت نشو، این انقلاب پیش می رود؛ هر کدام از "ما" با این انقلاب مخالفت کنیم خودمان از بین خواهیم رفت." (نمازگزاران با تکبیر این فراز از سخنان امام راحل را سخن و کلام خویش دانستند)
    آیت الله امامی کاشانی در ادامه اظهار داشت: در آن دیدار کلمه "ما" مرا تکان داد که البته اکنون دارم معنای سخن آن روز امام و مقصود وی از "ما" را می فهمم

     

    منبع : رجا نیوز 



    ¤ علی اکبر کلاته سیفری | شنبه 89/12/7 ::  ساعت 7:25 عصر

    ?  نوشته های دیگران []

    !   عروس انقلاب

    این آدم وقتی از کوچه‌ی ما رد می‌شد، می‌ایستادیم و بازوها، سرکول و سینه‌ی ستبر و هیکل ورزشکاری‌اش را تماشا می‌کردیم. چشم‌های درشت، موهای فرفری و طرز راه رفتنش که خیلی با وقار و با ابهت بود، با قدم‌های سنگین، چشم همه را می‌گرفت. او همیشه با دایی حبیب به مسجد و هیئت می‌رفت

    به گزارش فارس،‌ از آنجا که انقلاب اسلامی با تمامی انقلاب های دنیا متفاوت است، شخصیت های انقلابی نیز افرادی کاملا متفاوت بودند. در این چند ساله بعد از انقلاب 57 بسیار بودند افرادی که با نحوه عملکردشان به مردم تفهیم کرده بودند که تمامی انقلاب اسلامی برای همین عده خاص است. ام زهی خیال باطل که روح بزرگ حضرت امام بر تمامی پیکر بی جان مردم این مرز و بوم رسوخ کرد و از روح مرده آنها اسطوره های ساخت که در طول تاریخ ایران غیر قابل فراموش است. یکی از این افراد شخصی است که تا به حال نام او را نشنیده بودم . تنها بعد از مطالعه کتاب‌ «کوچه نقاش ها»، (خاطرات سید ابوالفضل کاظمی ) که فقط چند برگ از این خاطرات مورد به این شخصیت ماندگار اختصاص داده شده :

    یکی از کسانی که تقریبا همیشه با دایی سید حبیب جفت و جور و رفیق چهار دانگش بود، آقا «محمد باقریان» بود.
    این آدم از بس خوش قواره و خوش رخ بود، تو محل معروف بود به «محمد عروس». وقتی از کوچه‌ی ما رد می‌شد، می‌ایستادیم و بازوها، سرکول و سینه‌ی ستبر و هیکل ورزشکاری‌اش را تماشا می‌کردیم.
    چشم‌های درشت، موهای فرفری و طرز راه رفتنش که خیلی با وقار و با ابهت بود، با قدم‌های سنگین، چشم همه را می‌گرفت. او همیشه با دایی حبیب به مسجد و هیئت می‌رفت و هر وقت مرا می‌دید، با مهربانی نگاهم می‌کرد. آخر من خیلی زود پام به کوچه واشد. از صبح، یا مشغول تیله‌بازی و منچ و مار و پله بودم، یا گل یا پوچ و گل کوچک. برای همین، آمار همه‌ی رفت و آمدها و اتفاقات و برو و بیاها و دعواهای محلی و خانوادگی را داشتم و به نوعی اخبار دست اول، تو دستم بود.
    آن قدر سرمان شلوغ می‌شد که نمی‌فهمیدیم چطور روزمان شب شده. شب‌ها هم بیشتر قصه‌ی هیئت و مسجد بود. هیئت در کنار آموزش دینی و اخلاقی باعث شد که رفقای زیادی پیدا کنم و با بچه‌های دیگر آشنا شوم. در کنار همه‌ی این‌ها، جنگ و دعواهای رفاقتی و رو کم کنی و جلوی گنده‌لات‌ها ایستادن هم جزء برنامه‌مان بود. هوای رفیق را داشتن و پشت پا نزدن به رفاقت هم حرف اول را می‌زد.
    از جمله حوادثی که در کوچه برام اتفاق افتاد، این بود که خرداد سال 1342 چله‌ی تابستان، زیر آفتاب داغ، با یک عرق گیر داشتیم فوتبال بازی می‌کردیم. از جایی که بازی می‌کردیم، یعنی از سر خیابان انبار گندم، میدان (امین‌السلطان) بار فروش‌ها پیدا بود. کامیون‌ها و گاری‌ها را قشنگ می‌دیدیم که میوه و سبزی جابه‌جا می‌کنند. شاگرد بار فروش‌ها صبح تا شب حنجره پاره می‌کردند برای جلب مشتری. همین طور که این به آن و آن به این پاس می‌دادیم و شوت می‌کردیم، یک عده چوب به دست، عربده‌کشان از میدان بار فروش‌ها ریختند بیرون! چوب‌هایشان به کلفتی دسته بیل بود. یقین، از خیابان صاحب جمع خریده بودند.
    این یک عده، به حمایت از آقای خمینی شعار می‌دادند «خمینی عزیزم، بگو تا خون بریزم» یا «یا مرگ یا خمینی»، و آن عده‌ی دیگر که در میدان به تماشا نشسته بودند، تیر می‌کردند(تحریک و تشویق می کردند).
    جمعی، از میدان آمدند بیرون و رفتند طرف میدان شاه. چند دقیقه‌ی بعد، ماشین شهربانی آمد و آژان‌ها ریختند و زد و خورد و تیراندازی شد. ما فقط ماتمان برده بود و تماشا می‌کردیم. می‌ترسیدیم جلو برویم.آن روز، وسط جمعیت، محمد عروس را دیدم که می‌دود و شعار می‌دهد. چند روز بعد، از دایی سید حبیب شنفتم که آژان‌ها، محمد عروس و چند تا از سرکرده‌های شورشی‌ها را گرفته‌اند و به زندان انداخته‌اند. من در آن ماجرا برای اولین بار اسم «آقای خمینی» را شنیدم. قیام خرداد 1342 برضد شاه، از آن جا شروع شد برای همین، اسم میدان شاه را «میدان قیام» گذاشتند و به همین اسم ماند و شد مقدمه‌ی انقلاب اسلامی.
    اما حساسیت و علاقه‌ای که به محمد آقای عروس داشتم، باعث شد که پی‌گیر قصه‌ی آن روز بشوم و دوستی و رفاقت ریشه‌داری بین من و محمد آقا پا بگیرد. برای همین، طالبم که بقیه‌ی ماجرا محمد عروس را همین جا بگویم.
    سال 56، از طریق دایی سید حبیب خبردار شدم که محمد عروس بعد از سیزده سال، از زندان آزاد شده، چون خیلی تو نخ محمد آقا بودم، یک روز به دیدنش رفتم. خصوصا در آن روزها، بحث مبارزه با شاه داغ بود و آدم‌هایی مثل محمد عروس که صابون زندان شاه به تن شان خورده بود، حرف‌های زیادی برای گفتن داشتند. محمد آقا، مثل گذشته، خوش رخ، و خوش قواره بود، فقط کمی شکسته شده بود. چند ساعتی با هم گپ زدیم و از این در و آن در گفتیم.
    یکی از چیزهای شنیدنی که محمد آقای عروس برام گفت، این بود: «وقتی در زندان بودم، چند روحانی رو هم به بند ما آوردند و دستگاه شاه چند چاقوکش و قداره بند سابقه‌دار را قاتی آن‌ها کرد تا باعث آزار و اذیت آن‌ها بشن. آن موقع در زندان، چاقوکش‌ها و سابقه‌دارها، رسم و رسوم خودشون رو داشتند و اگر کسی زرنگ‌بازی در می‌آورد، خفت‌اش می‌کردند. آن‌ها به ظاهر قانونی ساخته بودند که دو کَس در جمع ما جایی ندارد: یکی آدم فروش، و یکی هاپولی، یعنی کسی که چشم به ناموس این و آن دارد؛‌ اما خودشون هیچ یک از این دو قانون رو رعایت نمی‌کردن.»
    ازش پرسیدم: «آن روز که بار فروش‌ها از میدون ریختن بیرون، خرداد 1342 بود و من با بچه‌ها تو کوچه بازی می‌کردم. خیلی طالبم بدونم بعدش چی شد؟»
    محمد آقا درباره‌ی آن روز گفت:
    - بعد ازاین که شهربانی و ساواک ریختن و ما رو کت بسته بردن به شهربانی، حاج اسماعیل رضایی، حاج حسین شمشاد، حسین کاردی، عباس کاردی، حاج آقا توسلی، حاج علی نوری، حاج علی حیدری و مرتضی طاهری هم قاتی ما بودن و دستگیر شدن. همه‌ی آن‌ها، بار فروش‌های میدان بودن و به خاطر آقای خمینی ریختن تو خیابون و به نفع او شعار دادند؛ اما سردم‌دار همه‌ی این‌ها، «طیب» بود. چند ساعت بعد از دستگیری ما، طیب حاجی رضایی رو کت بسته آوردند و تو بند ما انداختن. وقتی ما رو به زندان باغ شاه بردند، طیب هم همراهون بود. من باهاش کاری نداشتم، چون همیشه دوروبرش یک مشت چاقوکش بود.
    خودش هم از بزن بهادرها و لات‌های تهران بود و طرف‌دار شاه؛ جوری که وقتی فرح پهلوی بچه‌دار شد و پسر اول رضا پهلوی را به دنیا آورد، طیب کوچه و محل را چراغونی کرد. رو همین حساب تا طیب را دیدم، محلش نگذاشتم و پشتم را طرفش کردم. دستبند به دستش بود. سلام کرد و گفت: «محمد آقا ما رفیق نامرد نیستیم.»
    جوابش رو ندادم؛ اما می‌دونستم که ساواک از علاقه‌ی طیب به آقای خمینی سوء استفاده می‌کند. آن زمان طیب با «شعبان» سرشاخ بود. هر دو یکه بزن جنوب شهر بودند و حرفشان خریدار داشت. شعبان ورزشکار بود و طرف‌دار شاه؛ طیب میدان‌دار و بارفروش و دست و دل‌باز و خیر و یتیم نواز. در حالی که همیشه شنیده بودیم او طرف‌دار و فدایی شاهه، یهو ورق برگشت وطیب شد بر ضد شاه. حالا تو دل طیب چه حال واحوال و انقلابی پیدا شده بود، خدا می‌دونه. سران مملکت جلسه گذاشتند که با طیب زد و بند کنند و وادارش کنند که بگه خمینی به من پول داده تا بار فروش‌ها رو تیر کنم. آن روز در دادگاه، طیب رو به سرهنگ نصیری گفت: «حرف‌های شما درست؛ اما ما تو قانون مشتی‌گری، با بچه‌ی حضرت زهرا (س)در نمی‌افتیم. من این سید رو نمی‌شناسم؛ اما با او در نمی‌افتم»
    عاقبت دادگاه شاه به اسماعیل حاج رضایی، طیب حاج رضایی، من و حاج علی نوری حکم اعدام داد و به برادران کاردی و شمشاد و بقیه ده تا پانزده سال زندان دادند.
    بعد از اعلام حکم، ما را به بند هامون منتقل کردند. نصف شب، مأمور شهربانی آمد و زد به در زندان و گفت:‌«محمد باقری، حاج علی نوری، اعلی حضرت، با یک درجه تخفیف، عفو ملوکانه به شما داده.»
    اینها رو گفتند تا طیب تو بزنه و از ترس اعدام حرفش رو پس بگیره و بگه آقای خمینی منو تحریک کرد؛ اما طیب که تو یک سلول دیگه زندانی بود، بلند گفت: «این حرف‌ها رو برای ننه‌ات بزن یک بار گفتم باز هم می‌گم؛ من با بچه‌ی حضرت زهرا در نمی‌افتم»
    فردا شب صدایی از سلول طیب آمد. فهمیدم دارن می‌برندشان برای اعدام. وقتی می‌رفتن طیب زد به میله‌ی سلول من و گفت: «محمد آقا اگر یک روز خمینی رو دیدی سلام منو بهش برسون و بگو؛ خیلی‌ها شما رو دیدند و خریدند؛ ما ندیده شما رو خریدیم.»
    نیم ساعت بعد صدای رگبار آمد و معلوم شد که تیربارونشون کردن. طیب رسم مردانگی رو به جا آورد و عاقبت به خیر شد. هنوز هم حیرون کار طیب هستم.
    محمد آقا هر وقت این قصه را برایم می‌گفت، به پهنای صورت اشک می‌ریخت و می‌گفت: «هر وقت یاد آن شب می‌افتم، قلبم می‌گیره. خیلی طیب رو اذیت کردن تا از شاه طلب بخشش کنه؛ اما خدا اگر بخواد کسی رو بخره، می‌خره. اسم طیب و حاج اسماعیل رضایی تا قیامت موندگاره».
    آن روز من با دقت به حرف‌های محمد آقا گوش کردم و مدام در این فکر بودم که این خمینی که بوده که طیب حاضر شد جانش را برای او بدهد؟‌ حرف‌های بی‌نظیر محمد آقا مرا مشتاق کرد. از آن به بعد بیشتر به دیدنش می‌رفتم.
    محمد آقا برای این انقلاب زیاد زحمت کشید. مرد زندان‌های قزل‌قلعه، بندرعباس و سیرجان که جوانی‌اش را در آنها گذرانده بود، بسیار مورد بی‌مهری قرارگرفت. بسیاری از پرچم‌داران و مشتی‌های خرداد 42 که به رحمت حق رفته‌اند، نامشان هم غریب است.
    سال 63، وقتی مجروح شدم محمد آقا به عیادتم آمد و خیلی به حقیر لطف و محبت کرد. ایشان بسیار قانع بود و هرگز به رنج‌ها و سختی‌هایی که کشید و به زندان‌هایی که رفت، ننازید و سر کسی منت نگذاشت و نگفت که همه‌ی این انقلاب مال من است؛ چون چند سال زندان رفته‌ام. بسیار کم‌توقع و سر به زیر و پاک سیرت بود.
    سال 72 آقای رضا طلا از طرف آقای رفسنجانی پیغام آورد که آقای رفسنجانی می‌خواهد محمد عروس را ببیند. حقیر روزی را برای این دیدار با کمک رضا طلا هماهنگ کردم و محمد آقا را پیش آقای رفسنجانی بردم. آقای رفسنجانی وقتی محمد عروس را دید، اشک در چشمانش حلقه زد و او را در آغوش گرفت و بسیار از دیدنش خوشحال شد. آن روز آقای رفسنجانی گفت: «این محمد آقا رو دست کم نگیرید. او مرد بزرگی است. در آن سال که من و آقای ناطق نوری و چند روحانی دیگر در زندان شاه اسیر بودیم، شاه برای آزار و اذیت ما چندین چاقوکش و قداره‌بند رو به بند ما آورد تا باعث آزار اذیت ما بشن. آنجا محمد آقا مردانگی کرد و همه جا با ابهت و قواره و نفوذی که داشت، جلوی قداره‌بندها ایستاد و نگذاشت مزاحمتی برای ما درست کنند. او به گردن ما حق داره»
    بعد رو به محمد آقا گفت: «الان کجا هستی و چه کار می‌کنی؟»
    محمد آقا گفت: «در میدان تره‌بار حجره دارم».

    *حجره مال خودته؟

    -بله.

    گفتم: «نه آقا مستأجره»

    همان موقع آقای رفسنجانی نامه‌ای نوشت و دستور داد که به محمد آقا حجره بدهند تا کاسبی کند، اما از بی‌مرامی‌ این روزگار، محمد آقا مجبور شد برای تهیه پول حجره‌، خانه‌اش را بفروشد. آن موقعی که تماشاچیان صاحب کاخ شدند، همسر مومنه‌اش خانه به دوش شد. و دلش شکست. آن حجره را با هزار مصیبت به او دادند. عاقبت محمد آقا در سال 76 سکته کرد و یک سال زمین‌گیر بود. در آن مدت همیشه به دیدنش می‌رفتم تا اینکه فوت کرد. خدا رحمتش کند. بله، این بازی روزگار است؛ اما «چنان زندگی کن تو اندر جهان/ که چون مرده باشی نگویند مرد».



  • کلمات کلیدی :
  • ¤ علی اکبر کلاته سیفری | دوشنبه 89/11/25 ::  ساعت 8:18 عصر

    ?  نوشته های دیگران []

    !   ارادت و علاقه کاترین مسیحی به قرآن

    در بخشی از مراسم پایانی بیست و نهمین جشنواره فیلم فجر، «جواد شمقدری» معاون امورسینمایی یک جلد قرآن با ترجمه انگلیسی به دلیل علاقه کاترینا پالوو به کتاب آسمانی مسلمانان به ایشان اهدا کردو به این اشاره شد که او بخشی از قرآن را با وجود این که مسیحی است، حفظ کرده است. خانم کاترین در سخنانی از مهمان نوازی و لطف بی‌دریغ مردم ایران تشکر کرد و گفت: تاریخ و انقلاب شما عجیب و غریب است. انقلاب وتاریخ شما برای ما خوب جا نیفتاده و امیدواریم تنها انقلاب قرن بیستم نامیده شود.


  • کلمات کلیدی :
  • ¤ علی اکبر کلاته سیفری | شنبه 89/11/23 ::  ساعت 8:34 عصر

    ?  نوشته های دیگران []


    !   لیست کل یادداشت های این وبلاگ

    طراح قالب: پارسی بلاگ
    جنبش حمایت از دکتر احمدی نژاد
    log

    this site
    other sites


    1-یک ساعت عقربه دار ساده ولی زیبا.